جمعه 23 دی‌ماه سال 1384
خیال

خیال می کردم باران ، شیشه های غبار گرفته را پاک می کند تا چشم خانه دیگر بار، روشن شود به دیدن ناز پرورده گل های نمناک باغچه ... که ضیافت بارانی اهالی باغچه، مرهمی می شود بر زخم کهنه پنجره ی منتظری که سال هاست بوی دستان آشنایی را حس نکرده اند. که همه کودکی ام، از لای بوته های کوتاه پامچال و بنفشه سر بر می آورد و از کنار نرده های حیاط، آهسته به خلوت شبانه های تابستان سرک می کشد. چه خوش باور بودم که گمان می کردم آبی آسمان، باز هم بهانه ای می شود برای رخ نمائی ماه معصوم ام که در حسرت شنیدن صدای جیرجیرک ها، هزار و یک شب بی ستاره را که به اشارت هیچ سر انگشت روشنی به سپیده نمی رسید، آرام و بی صدا نفس کشید. دستهای ات را آن طور زیر چانه نزن و آن قدر عمیق به من نگاه نکن. باور کن که همه سهم من، بی برگی کوچه سار شد و بی رنگی بارانی که هرگز نمی بارد. و گاه، پچ پچه برگی که بغض سکوت را می شکند، شاید که دل دل کردن های این ماه مردد تمام شود از تو چه پنهان من که هیچ، بمانم، اما، حتی یک برگ نو رسته یاس و نسترن هم باور ندارد که زمین بار دیگربهشت می شود و زمان اردیبهشت می شود...

خیال


عناوین آخرین یادداشت ها

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید

نام کاربری

.....
X
تبلیغات
رایتل

*
*
*
*
*
*
*
.
X
تبلیغات
رایتل
... ....