چهارشنبه 3 خرداد‌ماه سال 1385
در آینه اشک...

بی تو،چند سال نفس آمد ورفت،
این گرانجان پشیمان پریشان را،

 

کودکی بودم وقتی که تو رفتی،اینک
پیرمردیست ز اندوه تو سرشار،هنوز.
شرمساری که به پنهانی،چند سال به درد،
در دل خویش گریست،
نشد از گریه سبکبار هنوز...

 

آن سیه دست سیه داس سیه دل،که تو را،
چون گلی،با ریشه،
از زمین دل من کند و ربود،
نیمی از روح مرا با خود برد،
نشد این خاک به هم ریخته،هموار،هنوز،

 

ساقه ای بودم،پیچیده بر آن قامت مهر،
ناتوان،نازک،ترد،
تند بادی برخاست،
تکیه گاهم افتاد،
برگهایم پژمرد...

 

بی تو،آن هستی غمگین دیگر،
به چه کارم آمد یا به چه دردم خورد؟

 

روزها،طی شد ازتنهایی مالامال،
شب، همه غربت وتاریکی وغم بود وخیال.
همه شب،چهره لرزان تو بود،
کز فراسوی سپهر،
گرم میامد درآینه اشک فرود.
نقش روی تو دراین چشمه،پدیدار،هنوز...


عناوین آخرین یادداشت ها

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید

نام کاربری

.....
X
تبلیغات
رایتل

*
*
*
*
*
*
*
.
X
تبلیغات
رایتل
... ....