دوشنبه 22 خرداد‌ماه سال 1385
چراغ چشم تو...

تو کیستی،که من این گونه،بی تو بیتابم؟
شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم.

 

تو چیستی،که من از موج هر تبسم تو
به سان قایق سرگشته،روی گردابم.

 

تو درکدام سحر،بر کدام اسب سپید؟
تو را کدام خدا؟
تو ازکدام جهان؟
تو در کدام کرانه،تو در کدام صدف؟
تودر کدام چمن،در کدام نسیم؟
تو از کدام سبو؟

 

من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه.
چه کرد با دل من آن نگاه شیرین،آه.
مدام پیش نگاهی،پیش نگاه.

 

کدام نشاط دویده است ازتو درتن من.
که ذره های  وجودم که تو را میبیند،
به رقص می ایند.
سرود می خوانند.

 

چه آرزوی محالیست زیستن با تو
مرا همین یک سخن بگذارند با تو:

 

به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر،
به من بگو برو دردهان شیر بمیر،
بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف،
ستاره ها را از آسمان به زیر بیار...

 

تو را به هرچه گویی،به دوستی سوگند
هر آنچه خواهی از من بخواه،صبرمخواه.

 

که صبر،راه درازی به مرگ پیوسته ست.
تو آرزوی بلندی و،دست من کوتاه
تو دوردست امیدی و پای من خسته ست.

 

همه وجود تو مهر است و جان من محروم
چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته ست.

                           

 


عناوین آخرین یادداشت ها

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید

نام کاربری

.....
X
تبلیغات
رایتل

*
*
*
*
*
*
*
.
X
تبلیغات
رایتل
... ....