یکشنبه 4 دی‌ماه سال 1384
آرزوها

آرزوها به باد سپرده می شوند

سیبی در هوا می چرخد و نگاهی همه چیز را انکار  می کند

ای کاش می توانستم بگویم که آرزوهایم در زیر پاهایم بر روی آب شناورندای کاش می توانستم بگویم امروز از کنار پنجره اتاق از سه طبقه بر روی زمین سقوط کردم،صدای شیون،فریادهای پرسوال و منی که تنها نگاه می کردم ،با چشمانی پر از درد

ای کاش می توانستم بگویم من برای مرده می گریم نه زنده!

ای کاش می توانستم بگویم من دلم برای خود تنگ شده نه او

ای کاش می توانستم بگویم که همه چیز در ثانیه ای به دست می آید و در ثانیه ای دیگر از دست می رود

ای کاش می توانستم بگویم که من فقط برای خود می توانم زیبا بنوازم نه کس دیگر

ای کاش می توانستم بگویم حسی را که من را برای نواختن قطعه هذیان تا اینجا پیش آورده چقدر زیباست و غریب

ای کاش می توانستم بگویم  انگار دوباره به کودکی باز گشته ام،از شب ،از تاریکی،از نگاه های عمیق عکس،از صدای پوک اشیا می ترسم

ای کاش می توانستم بگویم یک شب تنهایی در سکوت خالی اتاق با من چه کرد

ای کاش می توانستم بگویم پنج خط دلیل تنها برای ترکیدن بغض بود

ای کاش می توانستم بگویم که در انتظار تکرارهای دوباره نشسته ام

ای کاش می توانستم بگویم که چقدر دوست دارم آجرها را ویران کنم و دوباره در مزرعه!کودکانه بدوم و حس کنم همه هستند ،کسی نمرده و کسی نخواهد مرد

ای کاش می توانستم بگویم که این دروازه ها چقدر در ذهن من تکرار می شوند و من را تا مرز جنون می برند

ای کاش می توانستم بگویم که چقدر دردناک است که هر لحظه احساس کنی کسی می خواهد از آغوش تو به گور برود

ای کاش می توانستم بگویم چه وحشت انگیز است وقتی بتوانی همه چیز را حادثه ای بپنداری و تا انتهای حادثه با اشخاص پیش بروی

ای کاش می توانستم بگویم

    ای کاش می توانستم بگویم...

 


عناوین آخرین یادداشت ها

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید

نام کاربری

.....
X
تبلیغات
رایتل

*
*
*
*
*
*
*
.
X
تبلیغات
رایتل
... ....