شنبه 26 آذر‌ماه سال 1384
دیگه عشقی وجود نداره

رازقی پرپرشد باغ در چله نشست تو به خاک افتادی کمر عشق شکست

                              ما نشستیم و تماشا کردیم   

دلم میخواد گریه کنم برای قتل عام گل برای مرگ رازقی دلم میخواد گریه کنم

                         برای نابودی عشق برا زوال عاشقی

       وقتی که قلبها و گلها شکسته و پرپر شدند وقتی که باغچه های عشق سوختن و خاکستر شدند من و تو از گل کاغذی باغچه ای داشتیم توی خواب با خشتهای مقوایی باغچه می ساختیم روی آب.

از نوک بال کفترا خون پریدن می چکید صدای بیداری عشق رو خواب شب خط  میکشید.

دلم میخواد گریه کنم برای قتل عام گل برای مرگ رازقی دلم میخواد گریه کنم

                         برای نابودی عشق برا زوال عاشقی

 


عناوین آخرین یادداشت ها

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید

نام کاربری

.....
X
تبلیغات
رایتل

*
*
*
*
*
*
*
.
X
تبلیغات
رایتل
... ....